بسم الله الرحمن الرحیم
تفسیر آیاتی از قرآن درباره جهاد
ملت ایران به دنیا نشان دادند رهبری در اسلام با همه دنیا متفاوت است. در دنیا وقتی رهبری را از دست می دهند، نظامی ها با یک تشریفاتی او را به خاک می سپارند و قصه تمام می شود؛ اما در ایران و در اسلام متفاوت است. موسی بن جعفر علیه السلام به هارون فرمود: «تو رهبر جسم ها و من رهبر دل ها هستم.»
چه کسی این میلیون ها نفر را در این چهل شبانه روز به میدان آورد؟ امروز ملت ایران سنگ تمام گذاشته و به آمریکا و اروپا و شرق و غرب نشان دادند که این ارتباطی قلبی است و با اعتقاد همراه است. از خداوند می خواهیم آینده خوشی برای امت اسلامی و ملت ایران تقدیر بفرماید.
درباره فضایل رهبر شهید ساعت ها وقت لازم است. فقط در شروع این منبر این را می گویم که امام شهید، ملت ایران را پیوسته به قرآن آدرس می دادند و ادامه این انقلاب را در سایه قرآن می دانستند و خانواده ها را به آموزش، خواندن و فهمیدن و تفسیر و الهام گرفتن از قرآن توصیه می کردند.
درشب های جمعه پیش رو آیات جهاد را که حدود چهارصد آیه است، بیان می کنیم.
جنگ هایی را که در زمان پیامبر(ص) رخ داده و خدا بدون هیچ سخن اضافه ای گزارشش را برای ما در قرآن آورده است، عبارتند از:
جنگ بدر
مخالفین ما در طی این هزار و چند صد ساله یک جوری اسلام را خشن معرفی کردند و گفتند: «اسلام دین جنگ است.» اما وقتی به حقیقت نگاه می کنیم، اصلا نگاه ما عوض می شود که این جنگ بدر، جنگ احد، جنگ خندق و جنگ خیبر چگونه رخ داده است.
قصه از اینجا شروع می شود که پیامبر(ص) در مکه، مردم را به دین خدا دعوت می کردند و مشرکین او را اذیت و آزار می دادند و شکنجه و مسخره می کردند و مسلمان ها را از حق زندگی در شهر محروم می کردند؛ ولی مسلمانان تا سیزده سال ایستادگی کردند. بعد از سیزده سال به دعوت مردم مدینه، پیامبر (ص) از مکه به مدینه مهاجرت کردند؛ به شهری بزرگتر؛ تا صدای اسلام را به دور دست ها برسانند و خدا هم کمک کرد.
پیامبر(ص) در غاری مأمن گرفت و عنکبوت ها تار تنیدند و مخالفین هم نفهمیدند که پیامبر(ص) کجا پنهان شده و ایشان موفق شد تا به مدینه بیاید. به مدینه که آمد، به فرمان خدا از مسلمانان مکه دعوت کرد که شما هم بیایید. مسلمانان مکه می خواستند این کار را انجام بدهند؛ اما مشرکین ممانعت می کردند و می گفتند: «اگر کسی از مکه به مدینه برود، دارایی هایش را مسدود می کنیم و اموالش را بلوکه می کنیم»؛ ولی مسلمانان از دارایی ها و منازل خود گذشتند و با دست خالی به مدینه آمدند.
کاروانی تجاری به سرپرستی ابوسفیان با چهل نفر کارگزار از مکه به سمت شامات و فلسطین آمدند. این کاروان در بازگشت، باید از دویست کیلومتری مدینه گذر می کردند؛ از جایی مثل همین تنگه هرمز. پیغمبر(ص) مسلمانان را فراخواند؛ جمعیتی که سیصد نفر بودند. ایشان فرمودند: «به سراغ این کاروان تجاری بروید؛ به قصد اینکه دارایی های ما را که آن ها بلوکه کرده و مسدود کرده بودند، پس بگیریم، که خدا این اجازه را به ما داده است.»
عرب ها دو سری سفر داشتند؛ یک سفر تابستانی و یک سفر زمستانی. این مطلب در سوره قریش آمده است؛ یعنی زمستان ها به یمن که منطقه مناسبی بود سفر می کردند و تابستانها به فلسطین و سوریه و لبنان می آمدند. در اینجا داشتند برمی گشتند که پیامبر(ص) مسلمانان را که جمعیتی حدود سیصد نفر بودند، به قصد جنگ و نه به قصد تقاصّ فرا خواند؛ یعنی پول های خودمان را از اینها بگیریم. به سمت تنگه ای که اسمش تنگه بدر بود، حرکت کردند. تنگه بدر تا مدینه حدود دویست کیلومتر فاصله دارد. عوامل نفوذی ابوسفیان که در مدینه از این تصمیم مطلع شدند، اینان به ابوسفیان خبر دادند. ابوسفیان این را که فهمید، راهش را عوض کرد و از کنار دریا رفت. یک مقدار که دور شده بود، پیامبر(ص) هم با آن سیصد نفر داشتند می آمدند، مطلع شدند که کاروان تجاری راهش را عوض کرده است. در ضمن ابوسفیان قاصدی به مکه فرستاد و گفت: «وارد مکه که شدی، بینی و گوش شترت را ببُر و پیراهن خودت را هم با یک حالت هیجانی در بیار. مردم را تحریک کن و به مردم بگو که چه نشسته اید؟! مردم مدینه می خواهند به کاروان شما حمله کنند.»
این قاصد ابوسفیان هم همینطوری که ابوسفیان یادش داده بود، با شتری که صورتش خونین بود و خود آن نفر هم روی شتر برعکس نشست و پیراهنش را تکان می داد، وارد مکه شد و مردم را تحریک کرد.
تقریبا نهصد و پنجاه نفر اسلحه به دست آماده شدند تا به جنگ مسلمانان بیایند. پیغمبر(ص) این سیصد نفر را جمع کرد و فرمود: «قراربود ما به نیت گرفتن دارایی هایمان با این کاروان روبرو بشویم، ولی الآن شنیدیم که یک لشکر به سمت ما می آید. خدا به من وعده داده که تو یا با کاروان یا با لشکر مواجه می شوی. در هر حال پیروزی با ما است. حال ای برادران؛ شما دوست دارید با کاروان مواجه بشوید؛ یعنی الآن از یک راهی کاروان را تعقیب کنیم و یا دوست دارید با لشکر روبرو شوید؟»
این موضوع در سوره انفال، آیات هفت به بعد آمده است. اینطور برای ما نقل کرده اند که مسلمانان دو دسته شدند: یک عده موافق مواجهه با کاروان و یک عده موافق مواجهه با لشکر. آنهایی که موافق بودند با کاروان جنگ کنند، گفتند که وقتی به کاروان برسیم، پارچه و حریر و طلا و نقره و ... است و عده ای که دوست داشتند با لشگر مبارزه کنند، گفتند که کشتن و کشته شدن و اسارت و جراحت و ... در انتظار ماست. اینان که فکر کردند مؤمن تر و مجاهد ترهستند، گفتند: «یا رسول الله؛ شما چه صلاح می دانید؟»
پیغمبر (ص) فرمود: «خدا این گزینه را دوست دارد که با لشکر روبرو بشوید؛ چون اگر با کاروان روبرو بشویم که خدا هم قولش را داده، یک پیروزی اقتصادی است. ولی اگر با لشکر روبرو بشویم، یک پیروزی مکتبی است که در سایه آن پیروزی اقتصادی هم خواهد بود.»
لشکر هم تقریبا در مجموع گفتند: «یا رسول الله؛ همانی را که خدا دوست دارد انجام می دهیم.» کاروان تجاری به سلامت به مکه رسید. فرمانده لشکر اسلام؛ حضرت محمد (ص) و فرمانده لشگر مشرکین ابوجهل بود.
ابوسفیان برای لشگر خود پیغام فرستاد که ما به سلامت به مکه رسیدیم و نمی خواهد بجنگید. پیغام ابوسفیان به ابوجهل رسید. در لشکر مشرکین هم خیلی ها موافق جنگ نبودند؛ اما ابوجهل موافق نبود و به بت ها (لات و عزی و هبل) قسم خورد که این مایه آبروریزی ما می شود و در رسانه ها پخش می شود که ما شکست خورده ایم و ما باید بجنگیم.
در این جنگ مسلمانانی را که کشتیم و مسلمانانی را که اسیر کرده ایم، برای تبلیغات به مکه می بریم. به منطقه ای به نام بدررسیدند. پیامبر(ص) در آنجا مستقر شدند و مشرکین هم مستقر شدند. لشکر اسلام سیصد نفر و لشگر مشرکین نهصد نفر بودند. تعدادی از مشرکین برای آب برداشتن بر سر چاه ها آمدند. مسلمانان آنها را دستگیر کرده و نزد پیغمبر(ص) آوردند. پیغمبر(ص) از آنان پرسید: «تو کیستی؟» گفت: «مثلا من یک کارگر یا یک غلام هستم.»
پیغمبر (ص) هم خیلی هوشمندانه پرسید که چند نفر هستید؟ گفت: «نمی دانم.» پیغمبر (ص) سؤال کرد که شبانه روز برای غذا چند شتر می کشید؟ او که نفهمید این سؤال برای چیست، گفت: «بین نود تا صد شتر.» پیغمبر(ص) فرمود: «بگذارید برود. اینان جمعیتشان بین نهصد تا هزار نفراست.» اطلاعات در جبهه خیلی مهم است .
پیغمبر (ص) با لشکریانش حرف زد: «خدا به من پیغام داده که فرشته ها را به کمک شما می فرستد.» در صد جای قرآن سخن از فرشته ها به میان آمده است.
آرام آرام جرأت پیدا کردند و بعد پیغمبر (ص) فرمود : «امشب را باید نماز بخوانیم و تضرع کنیم.»
مشکلاتی در لشکر اسلام بود که عبارتند از:
مشکل اول: کمبود سلاح و جمعیت
مشکل دوم: زیر پای مسلمانان شن و رمل بود که پای آدم در آن فرو می رفت و انرژی بسیاری می خواهد ولی مشرکین زیر پایشان سنگ بود.
مشکل سوم: اینکه مسلمانان آب کمی داشتند و جنگ با این مشکلات کار آسانی نبود.
ولی خداوند شب جنگ بدر همه این مشکلات را حل کرد. اولین کاری که خدا کرد، خواب را بر چشم آنها غالب کرد. کمک دیگری که خدا کرد باران فرستاد و این باران هم باعث فراوانی آب شد و هم برای منطقه ای که لشکر اسلام قرار داشت، مثبت بود و برای لشکر مشرکین منفی؛ چرا؟ چون زیر
پای این ها شن بود و باعث شد شن ها سفت شود و زیر پای آنها سنگ بود و باعث میشد مشرکین سُر می خوردند و این کار ترس به دل مشرکان انداخت.
لشکر اسلام روحیه گرفت؛ چون هم زیر پایشان سفت شده بود و هم کم آبی بر طرف شده بود و فهمیدند که این جهان فرمانروا دارد؛ به همین خاطر شروع به دعا و نماز خواندن کردند.
پیامبر (ص) عرضه داشت: «پروردگارا؛ این جماعتی که اینجا آمده اند، اگر کشته بشوند، دیگر کسی نیست که نماز بخواند؛ چون بقیه چوب و سنگ می پرستند. پروردگارا! بندگانت را مدد بفرما.»
فردا، صبح همان روزی است که این آیات نازل شد: «(ای رسول ما!) وقتی تو تیر انداختی، تو نبودی و خدا آن سنگ ها را به دست تو به صورت های آن ها پاشید.»
صبح روز عملیات فرا رسید. صبح روز جنگ، چون پیغمبر(ص) خیلی مهربان بود، برای لشکر مشرکین پیام فرستاد که جنگ نکنیم و پیشنهاد صلح داد؛ اما ابوجهل قبول نکرد.
مرحله اول بنا شد سه نماینده از لشکر اسلام و سه نماینده از مشرکین باهم بجنگند و بقیه هم تماشا کنند.
نمایندگان لشکر اسلام، حمزه سید الشهدا علیه السلام و امیر المؤمنین حضرت علی علیه السلام و حمزه علی عده بودند و نمایندگان لشگر کفر که سه نفر از قهرمانانشان را ابوجهل صدا کرد و به میدان فرستاد.
از سه نفر لشکر اسلام دو نفرشان؛ یعنی حمزه و علی بن ابیطالب علیهما السلام خیلی زود و یک نفر دیگرهم با مقداری سختی، بالاخره این سه نفر، آن سه نفر را کشتند و صدای الله اکبر از لشکر اسلام بلند شد. مشرکین با اینکه جمعیتشان زیادتر بود و با اینکه اسلحه زیاد داشتند، اما وحشت کرده و ترسیدند. از کجا ترسیدند؟ از همین الله اکبر ها. به خدا الله اکبرهای شما لرزه به ستون های دشمن می اندازد.
گاهی یهود کینه توز و منافقین می دیدند که رزمندگان در جبهه ها هستند. هوس می کردند در شهر ناامنی ایجاد کنند و این بانوان بودند که در بالای بام ها در مدینه الله اکبر سر می دادند وبا این کارشان ترس در دل یهودیان و مشرکین می انداختند.
«الله اکبر» میراثی است که به ما رسیده و در حکومت امام زمان (عج) هم لشکر امام زمان (عج) با همین شعارها به پیروزی خواهند رسید.
ابوجهل دستور به حمله عمومی داد و لشکر اسلام با همان سیصد نفر بر آن نهصد الی هزار نفر پیروز شدند و ابوجهل نیز کشته شد و فرماندهانشان نیز کشته و تعدادی به اسارت گرفته شدند و لشکر اسلام، با عزت پیروز شد؛ در حالی که آنها می خواستند کشته ها و اسرای لشگر اسلام را به مکه ببرند؛ اما قصه برعکس شد. پیغمبر(ص) به چند نفر از جمله مقداد دستور داد زودتر از ما به مدینه بروید و خبر پیروزی ما را برسانید.
مردم مدینه و ضعیف الایمان ها و منافقان باور نمی کردند که سپاه سیصد نفری اسلام بر سپاه 1000 نفری کفر پیروز شود