بسم الله الرحمن الرحیم
تفسیر آیات نهم و دهم سوره یوسف
چند هفته است سوره یوسف را انتخاب کرده ایم. چرا؟ چون رهبر شهید ما هر وقت تفسیر سوره ای را می گفتند، دلیل انتخاب آن را بیان می کردند و دلیل من این است که سوره یوسف در اوضاع سخت مسلمانان نازل شده است. وقتی تحریم ها، تهدیدها، شکنجه ها و فشارها در مکه به اوج خود رسیده بود، خدا برای آرامش دل آنها این سوره را نازل کرد و این روزگار هم برای ملت ایران، خیلی روزگار سختی است و ما این سوره را انتخاب کرده ایم.
به آیه نهم رسیدیم. برادران یوسف علیه السلام دیدند که او و برادرش بنیامین جلوه و فضل بیشتری دارند؛ پس نزد پدر محبوب تر هستند؛ بنابراین به برادران برخورد و نقشه قتل برادر خود را کشیدند.
ما بندگان خدا که هرچه داریم، مال خدا است و ما بر سر سفره نعمت های خدا نشسته ایم. وقتی نعمتی را به دست دیگری می بینیم، چه احساسی داریم؟ حالا هر کدام از ما راجع به خودمان فکر کنیم و به دیگران اتهام نزنیم. ما وقتی نعمتی را در کسی می بینیم که موفق شده است، یکی از این چهار حالت را دارد:
حالت اول: حسودی؛ به آن شخص حسادت می کنیم و از موفقیت او ناراحت می شویم.
حالت دوم: بخل؛ یعنی اینکه من می خواهم چیزی را داشته باشم و دیگران آن چیز را نداشته باشند و هر چه هم که بر داراییش اضافه می شود، نم پس نمی دهد؛ مثل قارون که قصه اش در قرآن آمده است. آن قدر خدا به او دارایی داده بود که کلید گاوصندوق های او را پهلوانان حمل می کردند. وقتی به او می گفتند: «ای قارون؛ این همه فقیر در جامعه است، به آنان کمک کن.» می گفت: «این اموال مال خودم است» و به کسی کمک نمی کرد.
حالت سوم: ایثار؛ یعنی من چیزی را دارم و می خواهم به دیگران هم بدهم تا آنها هم از آن نعمت برخوردار باشند؛ مانند اهل بیت پیغمبر (ص) که چند شب غذایی را که خودشان لازم داشتند، به دیگران دادند: «وَ یُطعِمونَ الطَّعامَ عَلَی حُبِّهِ مِسکینًا وَ یَتیمًا وَ أسیرًا»
یک مسافر بینوایی وارد مسجد شد. دست دراز کرد. کسی به او کمک نکرد. یا نداشتند و یا نخواستند که به این مسافر کمک کنند.
پیغمبر(ص) هم نگاه کرد و ایشان هم چیزی در خانه نداشت تا به این مسافر کمک کند. فرمود: «علی جان؛ امکان دارد که این مسافر بینوا را امشب به خانه ات ببری؟» ایشان عرض کرد: «بر روی چشم؛ یا رسول الله» و دست مسافر بینوا را گرفت و به خانه برد و به همسرش؛ فاطمه زهرا سلام الله علیها فرمود: «ای نور چشمان پیامبر(ص)؛ ای سرور زنان؛ به اندازه ای که به این مسافر غذا بدهیم، در خانه طعامی داریم؟» حضرت فاطمه سلام الله علیها عرض کرد: «نه». حضرت فرمودند: «بسیار خوب؛ سهم خودمان را به این مسافر بدهیم.»
برای اینکه مهمان متوجه نشود که در خانه چیزی ندارند، نور خانه را کم کرده و سفره را پهن کردند و با او بر سر سفره نشستند و کاسه و بشقاب را چیدند و غذای خودشان را جلوی مهمان گذاشتند و بعد شروع کردند با قاشق و بشقاب بازی کردن تا که مهمان با میل غذا بخورد.
فردای آن روز امیر مؤمنان علیه السلام به مسجد آمد. پیغمبر(ص) فرمود: «علی جان؛ چه کردی که این آیه درباره تو نازل شده است؟» در آیه 9 سوره حشر آمده است که (غذا) مال خودش بوده، ولی دوست داشت به دیگری هم برسد؛ اگر چه که زندگی خودش سخت بوده است.
حالت چهارم: غبطه؛ یعنی نعمتی را دست کسی می بینیم و برای موفقیتش دعا می کنیم و از خدا می خواهیم که خدایا آن نعمت را به ما هم عطا بفرما.
حالا در این چهار حالت، کدامش از همه با ارزش تراست؟ ایثار.
چرا ما می گوییم شهدا خیلی عزیزهستند؟ پیغمبر (ص) فرمود: «بالاتر از هر خوبی، خوبی است؛ تا اینکه به بالاترین خوبی برسد و آن شهادت است»؛ به خاطر اینکه شهید، هستی اش را و جوانی و سلامتی اش را برای بیداری ملت داده است.
حالا فرزندان حضرت یعقوب علیه السلام، از این چهار حالت، حالت اول را انتخاب کردند؛ یعنی حسادت را.
غبطه هم چیز خوبی است. ان شاء الله خداوند بهشت را قسمتتان کند. وقتی به بهشت تشریف ببرید، خداوند بهشت را در دامنه کوهی ساخته است. خانه های بهشت، کوچک و بزرگ دارد و بهشت درجه هایی دارد.
پیغمبر(ص) فرمود: «تعداد درجه های بهشت به تعداد آیه های قرآن است.»
کسی که در دنیا با قرآن آشنا بوده، وقتی وارد بهشت می شود، فرشته ای در آنجا به او خوشامد می گوید. ما هم می خواهیم ببینیم که مکانمان کجای بهشت است؛ پس می گوید: «قرآن بخوانید و کلید بگیرید و به تعداد آیاتی که می خوانید درجه شما بالاتر می رود.»
از این چه ار حالت کدامش در بهشت است؟
حالت اول: حسادت؛ آیا در بهشت است؟ نه؛ حسادت در بهشت نیست.
حالت دوم: بخل هم در بهشت نیست.
حالت سوم: ایثارهم نیست.
اما حالت چهارم؛ یعنی غبطه است که من به شما غبطه می خورم که شما درجه و مکانت از من بالاتر است.
حدیث داریم در بهشت غبطه هست. بنابراین نتیجه اینکه وقتی نعمتی را در دست دیگران دیدیم، آرزو نکنیم از بین برود و از خدا بخواهیم که آن نعمت را به ما هم بدهد.
آیه نهم سوره یوسف: حسادت یک بلایی سر انسان می آورد که حاضراست برادرش را بکشد، یا یوسف را بکشیم و یا او را به بیابان دور دستی بفرستیم، تا پدر به جای یوسف به شما نگاه کند.
آیا برادران یوسف وجدان نداشتند؟ چرا؛ آدم برادرش را بکشد و یا اینکه طفل معصوم را در بیابانی گم کند؟ پس با وجدانشان چه کنند؟ شیطان یادشان داد که با این مشکل چه کار کنند؟
گفت: «عیبی ندارد. یوسف را بکشید و یا در بیابانی بیندازید و بعد توبه کنید که شما افراد صالحی خواهید بود و خدا توبه تان را می پذیرد.
در مکه، حاجیان روز هشتم ماه ذی الحجه لباس احرام می پوشند و به صحرایی به نام عرفات می روند و تا شب در آنجا هستند و پس از خواندن نماز مغرب و عشا به صحرای دیگری به نام مشعر می روند.
(عرفات؛ یعنی جای معرفت و مشعر؛ یعنی جای شعور)
صبح فردا که عید قربان می شود، به صحرای سومی به نام منی می روند و اول کاری که می کنند، به شیطان سنگ می زنند.
این قصه را همه شما شنیده اید که رزمندگان اسلام از جنگ برگشته بودند و نزد پیامبر(ص) آمدند. پیامبر(ص) هم به آنها خوش آمد می گفت. خوش آمد گویی پیغمبر(ص) این گونه بود که می فرمود: «آفرین؛ آفرین به کسانی که از جنگ کوچک برگشتند و آماده می شوند برای جنگ بزرگ.» اما رزمندگان می گفتند: «آقاجان؛ این جنگ کوچک نبود. این همه ما شهید و مجروح داده ایم.»
پیامبر(ص) می فرمود: «جنگ با هوای نفس بزرگترین جنگ است.»
از آیه دهم سوره یوسف چه می آموزیم؟
درس اول: فکر خطرناک، انسان را به کار خطرناک می کشاند؛ پس مواظب افکارتان باشید.
درس دوم: از منظر کوته نظران، حذف فیزیکی بهترین راه است.
من از شما می پرسم؛ آیا امام حسین علیه السلام پیروز شد یا شکست خورد؟ پیروز شد؛ چون با اینکه هزار سال از شهادت ایشان گذشته، اما الآن امام حسین علیه السلام از هزار سال قبل شناخته شده تر است.
درس دیگر: حسادت انسان را تا برادرکشی پیش می برد.
درس دیگر: گناهکاران یکدیگر را در انجام گناه وسوسه می کنند.
درس بعدی: حسودان گمان می کنند که آنچه از دل برود از دیده هم می رود. این فکر اشتباه است. فکر می کردند که اگر یوسف علیه السلام را در بیابان رها کنند، یوسف از یاد پدر می رود؛ اما اشتباه فکر می کردند؛ چون یاد یوسف علیه السلام در دل پدرشان بود. حسود خیال می کند با نابود کردن دیگران نعمت ها از آن او می شود، البته او اشتباه فکر می کند.
درس دیگر: شیطان با وعده توبه در آینده، راه گناه را برای امروز باز می کند.
درس دیگر: علم و آگاهی همیشه عامل دوری از انحراف نیست. فرزندان حضرت یعقوب علیه السلام می دانستند که کشتن برادر کار بدی است؛ اما دانستن کافی نیست و باید معتقد هم باشند.
آیه دهم سوره یوسف؛ یکی از برادران گفت: «یوسف را نکشید و او را در طاقچه ته چاه بگذارید. تا کاروانیانی که از اینجا عبور می کنند، این بچه را (به یک کشور دیگر) ببرند» و این کار بهتر از کشتن است.
(سیاره؛ یعنی کاروان)
کار این برادر که گفت: «یوسف را نکشید و در چاه بیندازید» آیا خوب است یا بد؟ اصطلاحا می گویند که با یک کار بد جلوی یک کار بدتر را می گیرد؛ نه اینکه کار او در اساس خوب باشد؛ ولی به همین اندازه جلوی کار بدتری را می گیرد این کار خوب است. اصطلاحا می گویند دفع اَفسد به فاسد؛ (یعنی با یک کار خراب و یا با یک گناهی، جلوی گناه بزرگتری را بگیریم که از این نظر خوب است.)
از این آیه چه درس هایی می گیریم؟ این آیه می گوید که گاهی نهی از منکر یک فرد، نظر جمع را عوض می کند.
در قصه می خوانیم؛ پیغمبری که می خواهد در آینده جامعه را هدایت بکند، یک نفر با نهی از منکر جلوی کشتن او را گرفته است.
در قرآن آمده که حضرت موسی علیه السلام را مادرش در یک صندوق گذاشت و به رود نیل انداخت. فرعون وآسیه هم نشسته بودند و با هم اختلاط می کردند. رودخانه این صندوق را به کاخ فرعون آورد. فرعون به مأموران گفت: «صندوق را بیاورید تا درون آن را ببینیم.» وقتی بچه را داخل صندوق دید، گفت: «فکر کنم این همان کسی است که می خواهد حکومت ما را از بین ببرد.» آسیه گفت: «او را نکشیم» و این یک کلمه جان یک پیامبررا نجات داد.
ما فکر می کنیم وقتی نهی از منکر می کنیم زود باید به نتیجه برسد. نه؛ گاهی نهی از منکر یک مقداری اثر دارد. گاهی شاید بتوانیم جان یک نفر را نجات بدهیم که این هم خوب است.
درس دیگر: اینکه مرعوب اکثریت نشوید؛ یعنی همرنگ جماعت نشویم.
قصه یوسف علیه السلام را برای این شب ها انتخاب کردیم. دلایلی دارد؛ یک دلیلش این است که همه آدم های قصه حضرت یوسف علیه السلام عاقبت به خیر شدند.