بسم الله الرّحمن الرّحیم
تفسیر آیات ششم و هفتم و هشتم سوره یوسف (ع)
ایام میلاد مسعود امامزاده انقلابی، محدث بزرگ؛ حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام مبارک باشد.
امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود: «خداوند آیات کتابش را به هفت شکل نازل فرموده است:
اول؛ امرها، دوم؛ نهی ها، سوم؛ تشویق ها، چهارم؛ هشدار، پنجم؛ قصه ها، ششم؛ مثل ها و هفتم؛ گفتگوها.»
اما خداوند بیشتر حرف هایش را با قصه ها برای ما زده است و از این هفت شکل و از این هفت قسم قصه ها در قرآن بیشتراست.
تقریبًا خدا در قرآن دویست و شصت قصه تعریف کرده است و شیرین ترین آنها قصه حضرت یوسف علیه السلام است.
چند سال از خلقت آدم می گذرد؟ فکر می کنم ده یا دوازده هزار سال باشد. در این ده یا دوازده هزار سال، هزاران قصه پیش آمده و خداوند این تعداد قصه ها را جدا کرده تا ما روی آنها فکر کنیم.
آیات اول سوره این بود که این قصه را ما که خدا هستیم، برای شما بیان می کنیم. فکر کنید کجای قصه به کجای زندگی شما مربوط می شود. بعد قصه را شروع کرد.
قصه از اینجا شروع شد که یک نوجوان مثلا یازده ساله، خوابی دیده بود. خوابش را برای پدر تعریف کرد. درسی که از این آیه گرفتیم، این بود که بچه ها باید به پدر و مادرها اعتماد کنند و آغوش پدر و مادرها باید برای شنیدن حرف بچه ها آماده باشد و بی حوصلگی نکنند.
خواب نوجوان چه بود؟ خوابش این بود که پدر جان؛ در خواب دیده ام یازده ستاره و ماه و خورشید به من سجده می کنند.
و در آیات بعد پدر در جواب نوجوان گفت: «پسر جان؛ این خواب را برای برادران تعریف نکن.»
پدر که پیغمبر بود، فهمید که این خواب از آینده این بچه خبر می دهد و این بچه با بقیه بچه ها فرق دارد و رازداری را به نوجوانش یاد داد.
آیه ششم: ای یوسف اینگونه بود که خدا تو را صدا کرد.
حضرت یعقوب علیه السلام چند پسر داشت؟ دوازده تا. حالا خدا آن کوچکترین فرزند را برگزیده است؛ مانند اینکه خداوند آقا جواد الائمه علیه السلام را که یک کودک هفت یا هشت ساله بود، برای امامت برگزید. با اینکه عموی امام جواد علیه السلام علی بن جعفر که قبرایشان در قم است. در قم قبرستانی به نام قبرستان علی بن جعفر؛ پسر امام صادق علیه السلام است و این امام زاده در زمان امام جواد علیه السلام هم بوده که با وجود اینکه معمم و باسواد بود، اما خداوند این پسر را انتخاب کرده است و ما چه خبر داریم و این را ائمه ما بسیار به اصحابشان می گفتند که خدا داناتر است که چه کسی امام و چه کسی پیغمبر باشد.
خاطره:
روزی در مزار شهدای قم می رفتم. یک قبر شهید، نظرم را جلب کرد و دیدم روی سنگ قبر نوشته که نامش حسن و تولدش با تولد امام حسن علیه السلام و شهادتش با شهادت امام حسن علیه السلام است. گفتم بنشینم با این شهید چند کلمه حرف بزنم. معلوم است که پیش خدا خیلی آبرو دارد. در همین حین شخصی پیش مزار شهید آمد و گفت: «من پدر شهید هستم.» گفتم: «خواهش می کنم خاطره ای از این شهید برای من تعریف کنید» و این خاطره را تعریف کرد.
پدر شهید گفت: «زمانی که این پسر هشت سالش بود، خیلی شلوغ می کرد. یک بار سیلی محکمی به صورت او زدم. شب خواب امام زمان (عج) را دیدم. امام زمان (عج) به من فرمود که چرا به صورت سرباز ما سیلی زدی؟»
ما فکر می کنیم چون سن ما بیشتراست، پس ما بهتر می فهمیم.
او در ادامه گفت: «فرزندم بعدها طلبه شد و بعد به جنگ رفت و شهید شد و در زمانی که جنازه اش را آوردند، من یاد خوابی که دیده بودم، افتادم که چرا به صورت سرباز ما سیلی زدید؛ چون طلبه ها سربازان امام زمان (عج) به حساب می آیند.»
داستان:
روزی عرب بی ادبی به سلمان فارسی گفت: «ریش تو بهتر است یا دم سگ؟» سلمان هم که روح بزرگی داشت، گفت: «هر کدام که از پل صراط رد بشود.»
امام زین العابدین علیه السلام فرمود: «هر کسی را دیدی، بگو که او از من بهتراست» و ما باید دیگران را بزرگ بداریم.
از امام حسن عسکری علیه السلام حدیث به ما رسیده که در آخرالزمان بچه ها از پدران خود سبقت می گیرند. ما چه می دانیم؟ خیلی از بچه ها هستند که به جبهه رفتند و شهید شدند.
اولین معلم کیست؟ خدا اولین معلم است و ضمنا اینجا می فهمیم که معلمان باید مهربان باشند.
ادامه ایه ششم: مفسران گفته اند که خداوند تعبیر خواب را به او می آموزد: «و در بین فرزندان یعقوب علیه السلام تو را صدا کرد و به تو معارفی را یاد داد و نعمتش را بر تو به نهایت رساند و به خاندان یعقوب هم خدا نعمت های زیادی داد؛ همان طور که پیش از این به پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد. به یقین پروردگار تو دانا و حکیم است.»
آیه هفتم: در قصه یوسف علیه السلام و برادرانش نشانه هایی برای سؤال کنندگان است. این آیه ما را تشویق می کند که در رابطه با موارد مختلف سؤال کنیم.
امیر مؤمنان علی علیه السلام در خطبه ای که درباره اهمیت قرآن است، می فرماید: «بنشینید با قرآن حرف بزنید و از قرآن، سؤال بپرسید.»
آیه هشت: یاد کنید آن زمانی را که برادران یوسف گفتند: «برادر ما یوسف و برادرش بنیامین نزد پدر محبوب تر از ما هستند.»
این آیه به ما می گوید که ده پسر یعقوب نبی علیه السلام جلسه گرفتند و گفتند: «پدر ما آن دو را بیشتر از ما دوست دارد، در حالی که ما قدرتمندیم و پدر ما گمراه و گمراهی اش هم پیداست.»
از اینجا معلوم می شود یکی از چیزهایی که ما را به زمین می زند، غرور و تکبراست؛ چون آنها گفتند که ما بزرگتر و قوی ترهستیم.