بسم الله الرّحمن الرّحیم
موضوع: تفسیر آیات 204 الی 207 سوره بقره
یکی از روشهای تعلیم قرآن، روش مقایسه است؛ یعنی قرآن کریم دو فکر یا دو کار یا دو کس یا دو گروه را توضیح می دهد و اختیار را به ما واگذار میکند که خودتان انتخاب کنید.
در آیات قبل فرمود مردم دو دسته هستند: یک دسته میگویند که خدایا به ما دنیا بده و یک دسته میگویند که خدایا هم دنیا هم آخرت را به ما بده.
حالا شما جزو کدام دسته هستید؟ انتخاب کنید؛ یعنی دو جور آدم را خداوند مقابل ما نهاده و انتخاب را به عهده ما میگذارد.
ما به دلیل اینکه امسال 1500 مین سال تولد پیامبر(ص) است، در این شش ماهه آیاتی را انتخاب میکنیم که به پیامبر(ص) ارتباط دارد.
این آیات درباره رابطه مسلمانها با پیامبر(ص) است. بعضی از مسلمانان با پیامبر(ص) صاف هستند و بعضی ها غل و غش دارند. بعضی سراغ پیغمبر(ص) می آیند و خوب حرف میزنند و بعضی ها خوب کار میکنند. حرف زدن با کار کردن فرق دارد.
کسانی میآمدند و در کلام، خود را فدائی پیامبر(ص) جلوه می دادند که مثلا آقاجان؛ جانم به فدایت و دورت بگردم. الآن هم عده ای راجع به امام زمان (عج) شعرهایی میخوانند. واقعاً انسان خوشحال می شود، ولی به همین آدم بگویید که آیا خمس می دهی؟ می گوید: «حاج آقا اذیت نکن و کاری به پول های ما نداشته باش.»
ما وقتی به زیارت ائمه علیهم السلام میرویم و می گوییم که خودم و خانوادهام و فرزندانم و مالم به فدای شما یا ابا عبدالله علیه السلام. این جمله را داخل حرم می گوییم و وقتی از حرم بیرون می آییم و قرار است خمس یا پولی بدهیم، می گوییم: «حاج آقا؛ عالمی سراغ داری خمس را ببخشد؟» چون برای او سخت است که خمس پرداخت کند.
افراد خوش زبان میآمدند و به پیامبر (ص) اظهار ارادت میکردند، اما وقتی موقع جهاد می شد، به طور مثال می گفتند که هوا خیلی گرم است و من گرمایی هستم و یا الآن فصل برداشت محصول است و ...؛ حتی در تفسیر قرآن آمده است که جنگی بین مسلمانها و رومیان پیش آمد. بعضی از آدم های بد جنس که نمیخواستند جبهه بروند، نزد پیامبر (ص) آمده و به او میگفتند: «یا رسول الله؛ آنجا که شما میخواهید ما را ببرید، دختران خوشگل و زیبا دارد و ما میترسیم که نگاهمان به آنها بیفتد و شیطان ما را گول بزند»؛ یعنی نمی خواستند که به جبهه بروند و بهانه می آوردند. به زبان می گفتند: «قربان شما»، اما در عمل، نه.
آیه ۲04: بعضی از مردم حرف می زنند و شما را به تعجب وا میدارند که چقدر زیبا حرف می زند و یا چه خوب و با چه ادبیاتی شعر میخواند؛ برای اینکه ما حرفش را قبول کنیم و خدا را هم شاهد می گیرد و می گوید: «من خدا را شاهد میگیرم و خدا می داند» و وقتی می گوید که خدا میداند؛ یعنی میخواهد که ما باور کنیم. این آدم، سرسخت ترین دشمن است و به همین آدم که خوب حرف میزند، در فرهنگ قرآنی میگویند: «منافق» (یعنی ظاهرش یک جور و باطنش جوردیگری است.)
و سرسخت ترین دشمن همین آدم است که خوب حرف میزند ولی خوب عمل نمی کند.
حالا ما سؤال میکنیم. مگرخوب حرف زدن بد است؟ نه.
حضرت علی علیه السلام، فصیح و بلیغ و زیبا صحبت می کرده است. نه؛ خوب حرف زدن که خوب است؛ پس چه چیز بد است؟ این تظاهری که میخواهد نشان بدهد که من خوب هستم، اما خراب است، این بد است. این آدم حرفی را میزند که دردل قبول ندارد.
مؤمن ظاهر و باطنش یک جوراست، اما آدم منافق ظاهر و باطنش یک جورنیست.
مثلاً یکی خوب تحلیل میکند: تحلیل اقتصادی، تحلیل سیاسی و ... و طوری سخنرانی میکند که همه مردم آه میکشند که ای خدا؛ ای کاش ایشان وزیر یا شهردار یا وکیل مجلس و ... بشود.
آیه 205: اما وقتی همین شخص به قدرت می رسد، شتاب دارد، نه برای اصلاحات، بلکه برای خراب کردن.
(حارث یعنی کشاورز) مثل زارع و اینها دو کلمه هستند. در عرب به کشاورز، دو خطاب به کار می گیرند: گاهی می گویند زارع و گاهی می گویند حارث.
این آقا که خوب سخنرانی میکرد و در انتخابات همه شیفته رأی دادن به او بودند، حالا آمده سر کار و همه چیز را خراب میکند. («تَوَلَّی» به معنی «به قدرت رسید» است و به حاکم در عربی می گویند: «والی» و به اُستان در عربی می گویند «ولایت»)
امیر مؤمنان حضرت علی علیه السلام به مالک اشتر میفرماید: «هوای کشاورزان را داشته باش و تسهیلات برای ایشان فراهم کن.»
و حالا کسی که به قدرت رسیده، با کار نادرستش کشاورزی و تربیت نسل را خراب می کند.
امیر مؤمنان حضرت علی علیه السلام در نامه۳۱ نهج البلاغه به فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام میفرماید: «فرزندم؛ تو همه من هستی. خوشبختی تو، خوشبختی من است و بدبختی تو و سرشکستگی تو سرشکستگی من است.»
سپس امام فرمود: «من نشستم برای تربیت تو فکر کردم، تنها چیزی که به ذهنم رسیده است، تو را بر اساس قرآن تربیت می کنم و به فکرم رسیده است که تو را به سوی خدا راهنمایی کنم و نماز و بندگی را به تو بیاموزم.»
یکی از خلفای مروانی خیلی اهل قرآن خواندن و مسجد و عبادت بود. روزی که خلیفه شد، قرآن را بوسید و کنار گذاشت.
و بعد به قرآن این را گفت: «ای قرآن؛ خداحافظ»؛ یعنی قرآن را برای ثوابش میخوانده و نه برای پیاده کردن آن.
رهبرعزیز انقلاب این را میفرماید: «آن کسی که مدیریت به دستش میافتد، باید بیشتر به قرآن مراجعه کند که من چه جور مردم داری کنم و یا چه جور این شهر را آباد کنم.»
خداوند اصلاح وآبادانی را دوست دارد و فساد را دوست ندارد و جلوی آن را می گیرد.
آیه 206: وقتی کسی به آن شخص که خوب حرف می زند و بد عمل می کند، انتقادی می کند و به او می گوید که از خدا حیا و پروا کن، به او بر می خورد و باد به غبغب می اندازد و انتقاد را قبول نمی کند وغروری که در سایه گناه بدست آورده، او را می گیرد.
صرف اینکه خوب صحبت می کند، فریب او را نخوریم و ببینیم چقدر خوب کار کرده است.
امیر مؤمنان حضرت علی علیه السلام، در آغاز نامه به مالک اشتر، چهار مأموریت برای استاندار مصر تعریف کرده است:
ماموریت اول: مالیاتها را جمع کن.
ماموریت دوم: با دشمن مبارزه کن؛ این را خیلی ها از آن شانه خالی میکنند.
ماموریت سوم : مملکت را آباد کن.
ماموریت چهارم : مردم را اصلاح کن.
چهار تا مأموریت است، ولی بعضی فقط آن مأموریت اول را میگیرند و مالیاتها را جمع می کنند. اما چگونه هزینه می شود، بماند.
پیغمبر(ص) فرمود: «جبرئیل از آسمان ۹ تا خاصیت برای خرما برای من تعریف کرد:
روحیه انسان را شاداب میکند، گوارش را مساعد میکند، به هضم غذا کمک میکند، خون رسانی را تقویت میکند و ...»
به طور مثال، برای سلامت و تغذیه مردم، استاندار باید کاری انجام دهد تا هم سلامت در آن شهر بالا برود و هم نیاز مردم برطرف شود، شهر را آباد کند و آدم ها را اصلاح کند؛ یعنی مریضیها و مرگ کاهش پیدا کند و روحیهها و شادابیها را در بین مردم زیاد کند. این ها کار مدیران است و این چهار مأموریتی است که حضرت علی علیه السلام به استاندارها داده است.
آدم ها اصلاح شده و جسم و روح و روحیه هایشان اصلاح شود و مریضی ها کم بشود و هزینه درمان کاهش پیدا کرده و تغذیه شان کیفیت پیدا کند. شهرها آباد شده و با دشمنان هم بجنگند.
حال؛ استاندار، پول این ها را از کجا بیاورد؟ از مالیات.
او هنری لازم دارد تا آن مالیات را بگیرد و خرج این سه قسمت بکند؛ مثلا یکی برای جلوگیری از دشمنان موشک و پهپاد بسازد و یکی هم دارو درمان و غذا را برای سلامت مردم آماده کند و یکی هم جاده و حمل و نقل و آسفالت و ... را. این ها آبادانی شهراست و با همین کارها مردم به اسلام و انقلاب خوشبین می شوند. گروه اول اینان بودند.
آیه 207: گروه دوم؛ ای پیامبر؛ بعضی از مردم هستند که جانشان را میفروشند به خدا و رضایت خدا را میگیرند.
همه مفسران قرآن گفتهاند که این آیه درباره امیر مؤمنان علی علیه السلام است و مشرکین میخواستند پیغمبراسلام را بکشند.
گفتند که اگر ما بکشیم، بنی هاشمی ها انتقام میگیرند. پس چه کار کنیم؟ گفتند: «از چهل طایفه، از هر طایفهای یک نفر را انتخاب کنیم و این ۴۰ نفر به خانه پیغمبرحمله کنند و او را بکشند؛ چون دیگر بنی هاشمیها از چهل طایفه که نمیتوانند انتقام بگیرند.»
این خبر را جبرئیل از آسمان آورد و آنها هم فکر نمیکردند که پیغمبر(ص) خبر دارد و پیامبرعزیز ما علی علیه السلام را صدا زد و فرمود: «علی جان؛ جبرئیل این خبر را برای من آورده است که سحر فردا میخواهند مرا بکشند. آیا حاضری در بستر به جای من بخوابی؟» حضرت علی علیه السلام فرمود: «یا رسول الله؛ اولین کسی که به شما گفت: جانم فدایت، من بودم و با کمال میل این کار را انجام خواهم داد.» پیغمبر(ص) فرمود: «پس من به سمت مدینه می روم و تو برو در خانه به جای من بخواب.»
اینجا در تاریخ دارد که امیر مؤمنان علیه السلام به سجده افتاد و خدا را به خاطر این اقدام شکر کرد.
پیغمبر(ص) شبها که میخوابید، پارچه سبزی روی خودش میانداخت و حضرت علی علیه السلام آرام به خانه پیامبر( ص) رفت و روی همان تخت خوابید و آن پارچه را روی خودش کشید. نیمه شب تروریستها آمدند؛ بعضی هایشان روی دیوار رفتند تا ببینند پیغمبر(ص) در خانه هست یا نه؟
دیدند کسی خوابیده و پارچه سبزی رویش کشیده است؛ پس مطمئن شدند که پیامبر (ص) در بستر خود آرمیده است.
نیمه شب میخواستند حمله کنند. مشورت کردند و گفتند: «خانمها میترسند؛ پس صبر کنیم تا هوا روشن بشود.» صبر کردند تا هوا روشن شد. داخل خانه ریختند و پارچه را کنار زدند و شمشیرها را بلند کردند. امیر مؤمنان علی علیه السلام هم شمشیرش آماده بود. گفتند که محمد کجاست؟ مولا علی علیه السلام فرمودند که مگر او را به من سپرده بودید و یک درگیری هم پیش آمد و بعد دیدند این کار فایده ندارد و حضرت علی علیه السلام حقیقتاً می خواست که جان خود را فدای پیامبر(ص) کند.
پیامبرما در مکه بارها بنا بود که ترور بشود و نه یک بار؛ بلکه چندین بار، ابوطالب فرزندانش (جعفر و علی علیهما السلام) را به جای پیغمبر(ص) میخواباند و او را به خانه دیگری می برد؛ زیرا همیشه دشمن کینه توز بوده است.
حتی وقتی پیغمبر(ص) به مدینه هم که تشریف آوردند، منافقین و یهودییها میخواستنند ایشان را بکشند؛ چه با غذا دادن، چه با انداختن سنگ از بالای پشت بام و چه از راههای دیگر.
لذا کسانی بودند که نام آنها در تاریخ به عنوان محافظ شخص پیامبر (ص) به ثبت رسیده است و در رأس ایشان حضرت علی علیه السلام و کسانی به مانند سلمان و ابوذر وعمار یاسر و مقداد و ابوایوب انصاری که مزارش در استانبول است، قرار دارند.
لشگر اسلام از خیبر برمی گشتند. راه طولانی بود و پیامبر(ص) فرمودند: «شب را استراحت میکنیم و فردا صبح به سمت مدینه می رویم.»
وقتی پیغمبر (ص) داخل خیمه رفتند، سحرگاه برای شب زنده داری و نماز شب از خیمه بیرون آمدند و دیدند که یک نفر با شمشیر پست می دهد. پیامبر(ص) صدا زدند که تو کیستی؟ ابو ایوب انصاری گفت: «منم یا رسول الله.» پیامبر(ص) فرمودند: «چه کار میکنی؟» گفت: «یا رسول الله؛ احتمال دادم نیمه شب، دشمن قصد جان شما رو بکند و بخواهد شما را بکشد.» پس من بیدار ماندم.
پیغمبر(ص) دست به دعا برداشته و فرمودند: «خدایا؛ همانگونه که ابوایوب مرا حفظ کرد، تو او را حفظ کن.»
خلاصه این چهار آیه که امشب خواندیم، این بود که مردم دو دسته اند: بعضی خوب حرف میزنند و بعضی خوب کار میکنند.
آن کسی که خوب حرف میزند؛ مثل معاویه است که در تفسیر این آیه هم، اسم معاویه آمده.
معاویه چطور استاندار شام شد و به هیچ قیمتی هم دست برنداشت و تا آخرهم بود؟ چند دهه استاندار بود، خوب حرف می زد؛ ولی هم نسل را و هم کشاورزی را خراب کرد.
بعضی خوب حرف میزنند، یک پست و مقامی هم که به دستشان بیفتد آن را خراب و فساد ایجاد میکنند.
بعضی هم خوب عمل میکنند و جای فداکاری که میرسد، جان فشانی میکنند.